شب شعر


I can't live without
I still can feel your arms around me
And time cannot erase

Since you went away
I couldn't find a way to help me through
All the colours turn to blue

But you never gave me time to say I'm sorry
And you know that's so true
So true

You will never know how much I could love you
Cuz you let me down without a reason why
Let me tell you now, my love will surround you
Even after I run out of tears to cry

We could've found a way
It ended on a bridge to nowhere
And now it's hard to let you go

Dancing memories
They ask me who was wrong or right
They won't let me sleep at night

And our different worlds, so often got between us
It's all yesterday's rain
I have tried to stop in vain

You will never know how much I could love you
Cuz you let me down without a reason why
Let me tell you now, my love will surround you
Even after I run out, after I run out of tears to cry 

You will never know how much I could love you
Cuz you let me down without a reason why
Let me tell you now, my love will surround you
Even after you turn loose and free to fly

You will never know how much I could love you
Cuz you let me down without a reason why
Let me tell you now, my love will surround you
Even after I run out, after I run out, even after I run out of tears to cry

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 16:4  توسط JAVID  | 

این شعرها

بروند به جهنم!

من فقط

دیوانه‌ی آن لحظه‌ام

که سرت را روی این قلب پرآشوبم می‌گذاری


پ.ن: یه آهنگ هم که این چند وقته زیاد منو درگیر خودش کرده برای دانلود می‌زارم - A lonely Passage

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 22:9  توسط JAVID  | 

از من خسته شده‌ای، می‌دانم

اما کمی صبر کن

همه چیز به پایان خواهد رسید

به پایان خواهد رسید این روشنایی

مرگ خواهد آمد

و چراغ‌ها را خاموش خواهد کرد .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 20:41  توسط JAVID  | 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه‌ یی مي‌خواند،
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده می ‌گيرد،
و هر دانه‌ ی برفی به اشكی نريخته می ‌ماند.

سكوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حركات نا‌كرده،
اعتراف به عشق ‌های نهان،
و شگفتی ‌ها به زبان نيامده،
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و من.

برای تو و خويش
چشمانی آرزو می ‌كنم،
كه چراغها و نشانه‌ ها را در ظلمات ‌مان ببيند.
گوشی
كه صداها و شناسه ‌ها را در بيهوشی ‌مان بشنود.
برای تو و خويش
روحی
كه اين ‌همه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زبانی
كه در صداقت خود ما را از خاموشی خويش بيرون كشد،
و بگذارد از آن‌ چيزها كه در بندمان كشيده ‌است سخن بگوییم


مارگوت 
بیگل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23:44  توسط JAVID  | 

اینجا بی‌نهایت من است !

دنیا همیشه به کام زمین تلخ می‌شود

وقتی تمام آب‌های جهان راکدند

و زمان بغض می‌کند

و ثانیه‌ها

روی جسد‌ ماه راه می‌روند ...

انگار وقتی نمانده است برای توقف زمین

باید دوباره رفت ....

و تا بی‌نهایت شب گریه را سرود ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:34  توسط JAVID  | 

و من

تا فراموشی یک تکرار

مدام نفس نفس می‌زنم ...

لحظه‌ها را ...

تکرار تکرار‌ها را ...

و می‌دانی ؟

انگار

تنها

لاکپشت است که دانسته است ...

دنیا را باید قدم زد ... این چنین آهسته ...

تا به آخر ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:32  توسط JAVID  | 

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می کشم و می میرم

مرگ نه سفری بی بازگشت است

و ناگهان محو شدن

مرگ, دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11:19  توسط JAVID  | 

دنبالم بیا

جا پایم را دنبال کن

پا برهنه, از خارها گذشته ام

خنده ام را می خواهی ؟

پیدایم کن!

و به من یاد بده

خندیدن را

آغاز زیستن را ....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11:4  توسط JAVID  | 

مبادا فراموش کنی روزی شادی ای را

مبادا دست و دل آدمی را که روزی دلدارت بود

زخمی کنه به کینه ...

صبور باش و ساکت

بغضت را پنهان کن

رنجت را پنهان تر ....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11:3  توسط JAVID  | 

دوست داشتن!

تمـام شــهر از بـس عاشـقی کـردنـد قهـارنـد

مـن امــــا

نـاشـیانـه دوســتت دارم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 22:7  توسط AZADEH  | 

به آزادی گفتم:

بیا و قدری هم با من بمان ...

آزادی گفت:

می آیم، ولی نمی خواهم بمانند تا حلقه به گوش اسارت بشوم ...

تو بیا و آزادی مرا تجربه کن ...

آن وقت، شاید مرا حلقه بگوش خود کنی، و آزاد شوی ...

راوی - خانه هنرمندان ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 19:2  توسط JAVID  | 

نمیخواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد!...

چشمان عروسکم را می گیرم
نمی خواهم
مثل من ببیند و حسرت بکشد
می ترسم بهانه گیر شود!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 17:52  توسط AZADEH  | 

شام غریـــبان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


هرکس کتاب ۷۲ صفحه ای عشق - عاشورا- را خوب بخواند،

شیرازه ی سعادت را در زندگی اش گسسته نخواهد دید...

 آنان که رفتند،

کاری حسینی کردند...

آنان که ماندند ، باید کاری زینبـی کنند

و گرنه یزیدی اند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 17:27  توسط AZADEH  | 

دست به دامان سقای دشت کربلا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 0:58  توسط AZADEH  | 

مکن ای صبح طلوع ...

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 0:56  توسط AZADEH  |