دلتنگی های آدمی را باد ترانه یی ميخواند،
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده می گيرد،
و هر دانه ی برفی به اشكی نريخته می ماند.
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق های نهان،
و شگفتی ها به زبان نيامده،
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و من.
برای تو و خويش
چشمانی آرزو می كنم،
كه چراغها و نشانه ها را در ظلمات مان ببيند.
گوشی
كه صداها و شناسه ها را در بيهوشی مان بشنود.
برای تو و خويش
روحی
كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زبانی
كه در صداقت خود ما را از خاموشی خويش بيرون كشد،
و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوییم
مارگوت بیگل
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23:44  توسط JAVID
|
اینجا بینهایت من است !
دنیا همیشه به کام زمین تلخ میشود
وقتی تمام آبهای جهان راکدند
و زمان بغض میکند
و ثانیهها
روی جسد ماه راه میروند ...
انگار وقتی نمانده است برای توقف زمین
باید دوباره رفت ....
و تا بینهایت شب گریه را سرود ... !
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:34  توسط JAVID
|
و من
تا فراموشی یک تکرار
مدام نفس نفس میزنم ...
لحظهها را ...
تکرار تکرارها را ...
و میدانی ؟
انگار
تنها
لاکپشت است که دانسته است ...
دنیا را باید قدم زد ... این چنین آهسته ...
تا به آخر ... !
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:32  توسط JAVID
|
اگر مرا دوست نداشته باشیدراز می کشم و می میرم
مرگ نه سفری بی بازگشت است
و ناگهان محو شدن
مرگ, دوست نداشتن توست
درست آن موقع که باید دوست بداری
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11:19  توسط JAVID
|
دنبالم بیا
جا پایم را دنبال کن
پا برهنه, از خارها گذشته ام
خنده ام را می خواهی ؟
پیدایم کن!
و به من یاد بده
خندیدن را
آغاز زیستن را ....
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11:4  توسط JAVID
|
مبادا فراموش کنی روزی شادی ای را
مبادا دست و دل آدمی را که روزی دلدارت بود
زخمی کنه به کینه ...
صبور باش و ساکت
بغضت را پنهان کن
رنجت را پنهان تر ....
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11:3  توسط JAVID
|
تمـام شــهر از بـس عاشـقی کـردنـد قهـارنـد
مـن امــــا
نـاشـیانـه دوســتت دارم !
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 22:7  توسط AZADEH
|
به آزادی گفتم:
بیا و قدری هم با من بمان ...
آزادی گفت:
می آیم، ولی نمی خواهم بمانند تا حلقه به گوش اسارت بشوم ...
تو بیا و آزادی مرا تجربه کن ...
آن وقت، شاید مرا حلقه بگوش خود کنی، و آزاد شوی ...
راوی - خانه هنرمندان ایران
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 19:2  توسط JAVID
|
چشمان عروسکم را می گیرم
نمی خواهم
مثل من ببیند و حسرت بکشد
می ترسم بهانه گیر شود!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 17:52  توسط AZADEH
|

هرکس کتاب ۷۲ صفحه ای عشق - عاشورا- را خوب بخواند،
شیرازه ی سعادت را در زندگی اش گسسته نخواهد دید...
آنان که رفتند،
کاری حسینی کردند...
آنان که ماندند ، باید کاری زینبـی کنند
و گرنه یزیدی اند ...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 17:27  توسط AZADEH
|
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 0:58  توسط AZADEH
|
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 0:56  توسط AZADEH
|



و عین،حرف اول عشق است ...
مثل حرف اول عاشورا ...
ای اهل کوفه رحمی، این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید، اما زبان ندارد
دیشب به گاهواره تا صبح دست و پا زد
امروز روی دستم دیگر توان ندارد



+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 11:16  توسط AZADEH
|
آب در کفش هایش پر شده بود . کودک معصومانه
به آسمان نگاه کرد . . .
به بــــــاران لبخندی زد .... و گفت :
خدایا گریه
نکن درست می شه ....... !

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 21:59  توسط AZADEH
|